تبليغاتX
محفل تنهایی

میدانی دوستم دلم گرفته است

از روزهایی که بی او گذشت

از لحظه هایی که شوق دیدنش را داشت و ندید

از عالم

از خدا

از روزگار که این چنین بی رحم مرا در خود خرد میکند

از خدا که بر شانه های کوچک من بارهایی چنین سنگین میگذارد

از تو دوستم

که نمیدانی در دل من چه میگذرد

میدانی دوستم دلم گرفته است

از خودم

از خودم که هر روز او را به خاطر نبودنش دعوا میکنم

کاش زندگی جور دیگری بود

کاش او بود

کاش....

روزت مبارک پدرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط حمیده | 
آزموده ام خویش را به نگاهی

به دمی

سخت درگیر غریب این شب سیاهم

زمان هم مرا در گذران این غم یاری نمیدهد

چشم در چشم این دیو هزار سر

با نگاهی ترسان

با صدایی لرزان

طلب تو را میکنم

پشت به پشت حسرت نهاده ام

صدایم را به تو سپرده ام

با من باش

تا آفتابی ترین باشم

تا مهتاب را به مهمانی شبهایمان دعوت کنم

+ نوشته شده در  جمعه 17 اردیبهشت1389ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط حمیده | 
یک جمعه غمگین

باز یک غروب دلگیر

و ترنم یک باران بهاری

اشک در چشمان غریب و بی پناهم موج میزند

و به تو می اندیشم

که چه ساده

بی آنکه بدانی قلبی برایت چه عاشقانه میزند

می روی پی زندگی خود

آری این قانون طبیعت است

من به تو نگفتم از راز دل پر شورم

و تو نیز از غم چشمانم چیزی نفهمیدی

یه غروب بهاری

برای تو زیبا بخاطر رسیدن به یار

برای من نازیبا بخاطر از دست دادن یار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط حمیده | 
دخترک چشمهایش را بست

پسرک دست به دامان خدا شد

که چطور حرف نهان در قلبم بنمایم به چنین لعبت زیبارویی

دخترک منتظر حرف پسر چشم بسته

سر ز پا گوش شده

منتظر بود که از لبهای خاموش پسر

جمله دوستت دارم را بشنود آرام آرام

و پسر آشفته

عرق سرد به پیشانی نشته

با صدایی لرزان و کلامی در هم

گفت که ما وصله هم نیستیم

و من آن

پسر رویاها که تورا دوست بدارد بسیار نیستم

قلب دختر بی صدا شکست

قطره اشکی از چشمش خاک آن کوچه آشنایی را گل کرد

و پسر خسته از بار کلامش

بی صدا رفت به غربت

اما

یاد آن چشمهای بسته

اشک به خاک نشته

قلب شکسته

در کوله بارش باقی ماند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط حمیده | 

باز شب شد شب

باز تب دارد دلم تب

باز اشکهایم آرام

جاری شده از چشم

باز نیستی و من تنها

می خورم غصه آن روزها

خسته گشتم از فراقت

کاش بودم در کنارت

مرا تنها تر از تنها مکن

مرا عاشق تر از عاشق مکن

ازین دیوار پر آشوب

گذر کن با من تنها

بیا با من بمان و باز

بخون با من شعر پرواز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط حمیده | 

انگار چشمات واسه من ساخته شدن
تا که عکس خودمو توش ببنيم
تو که چشم مخمل آبي داري
بذار رو مخمل چشمات بشينم

انگار دستات واسه من ساخته شدن
تا که توش بذر محبت بکارم
تا واسه امنيت عشقم شده
دستاتو چتر نجاتم بکنم

انگار قلبت واسه من ساخته شده
تا که توش خونه اي از عشق بسازم
دل تو پر از هواي عشق من
دل من ميگه که با تو بمونم
 
من و تو براي هم ساخته شديم
انگار از جدايي ها خسته شديم
دلامون در طلب همديگن
من و تو بايد که به هم برسيم

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط حمیده | 

بذار دستاتو بگيرم
تا دلم آروم بگيره
تا نگاه عاشق تو
توي چشمام جون بگيره

بذار قلبت مال من شه
نذار عشقت آرزوم شه
يه ستاره اي توي شبهام
نذار اين شبم سحر شه

تو بيا پناه من باش
تکيه گاه آخرم باش
تو بيا تا آخر عمر
همدم و هواي من باش

منو از خودت نرنجون
دل عاشق پر ِ سوزه
بگيره آه ِ دل من
پر ِ پروازت ميسوزه

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط حمیده | 

ميبالم به تو مينازم به تو

آري آري اين من عاشقم عاشق تو

*****

ميخواهم تو را مي پايم تو را

مست ميشوم از خود مست ميشوم از تو

*****

دوستم داشته باش دوستت خواهم داشت

بينهايت تلخند لحظه هاي بي تو

*****

خورشیدی دیگر میدود در پی ماه

کاش روزی برسد مال من باشی تو 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط حمیده | 

میان بهت و واقعیت

نمیدانم تو را دیدم یا خیالت

میان اشک و لبخند

بغض و آه

نمیدانم تو را دیدم یا خیالت

دست گرمی دستم را فشرد

آرزویی دلم را لرزاند

غریبه ای ناگاه برایم آشنا شد

نمیدانم آن آشنا تو بودی یا خیالت

چشم زیرکی نگاهم را دزدید

قلب مهربانی دلم را به تبعید برد

در حجوم سایه وار عشق

نمیدانم تو بودی در کنارم یا خیالت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط حمیده | 
آرامم کن ای همیشگی من

اشکهایم را پاک کن با دستهای گرمت

مرا مثل همیشه به آغوش خود بخوان

مرا بخوان مثل همیشه

اشک مهمان روزها و شبهایم شده

رد پای لبخند از لبانم پاک شده

تنها چیزی که مرا در خود حل میکند

این غم زجر آور تنهاییست

من زجر میکشم

مثل یک پرنده در قفس

اگر آزادم نکنی در کنج این قفس

به یاد روزهای آبی و آفتابی

دق میکنم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط حمیده |